تبلیغات
تبادل نظر - اسپارو

اسپارو

تاریخ:شنبه 30 مرداد 1395-10:44 ق.ظ

اسپارو در یکی از جزایر یونان بدنیا آمد، اما والدینش او را رها کردند، وقتی ۴ساله بود یک خانواده آمریکایی یونانی او را به فرزندی قبول کردند. وقتی اسپارو بزرگ شد، پدر و مادر ناتنی اش، واقعیت را به او گفتند و حتی او را به زادگاهش بردند.
اسپارو در میانسالی وقتی به دلیل بیماری قلبی در سی سی یو بستری بود، قلبش از کار می افتد و حالت نزدیک به مرگ را تجربه می کند. خودش در این باره می گوید:
چشم اندازی که عظمت خارق‌العاده کائنات را داشت برای من نمایان شد. ای کاش می‌توانستم با کلمات این صحنه را توصیف کنم ولی هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند. در تمام اطرافم ستاره‌ها و سیارات و کهکشان‌ها و جهان‌ها را می‌دیدم که هریک از خود درخشش حیات را صادر می‌کردند. نه حیات به گونه‌ای که ما آن را تعریف می‌کنیم، بلکه یک انرژی، یک ارتعاش، یک فضا و اتمسفر پر از شادی و شعف که همه ما بخشی از آن هستیم. 
من شکل و شمای کلی یک مرد جوان را دیدم که  پیش روی من ایستاده بود و چیزی شبیه یک گربه را در دست داشت. می‌توانستم مهر و محبت او، لبخند او، زیبائی و خوشحالیش را حس کنم. نمی‌توانم توضیح بدهم چگونه، ولی می‌دانستم که او را می‌شناسم و با او مرتبط هستم. می‌دانستم که او جزئی از من است.  دوست داشتم به سمت او دویده و او را در آغوش بگیرم اما وجودی که در سمت راست من ایستاده بود دستش را جلوی من بالا آورد و من را ازاین کار منع کرد و گفت « باید بازگردی، هنوز کارهای زیادی است که باید به انجام برسانی».
اسپارو دوباره به بدنش برمیگردد و دکتر به او می گوید که به مدت ۵ دقیقه قلبش از کار افتاده بوده و آنها عملیات احیا انجام داده و او را به زندگی بازگردانده اند.
اسپارو بعد از این اتفاق حس میکند که باید خانواده واقعیش را پیدا کند، برای همین یک حساب کاربری در فیس بوک درست میکند و برای تمام کسانی که در جزیره محل تولدش، هم نام او بودند، درخواست دوستی می فرستد و داستان زندگی اش را برای آنها می گوید تا نشانی از خانواده واقعیش پیدا کند. بعد از مدتی او به همین روش، برادرش را پیدا میکند، برادر اسپارو به او میگوید که چهار برادر کوچکتر دارد و عکس آنها را می فرستد، یکی از عکسها مردی بود که گربه ای در آغوش داشت، این همان کسی بود که اسپارو در تجربه نزدیک به مرگش، دیده بود. زیرعکس نوشته شده بود فوت کرده. این برادر اسپارو، هفده سال بعد از گم شدن اسپارو به دنیا امده بود و چون در این هفده سال خبری از اسپارو نشده بود، خانواده اش فکر کرده بودند که مرده، برای همین اسم اسپارو را روی او گذاشته بودند.
اسپارو در سال ۲۰۰۹به جزیره محل تولدش می رود و بعد از سی و هفت سال، مادر واقعی و برادرهایش را می بیند. او همچنین سر مزار برادرش که او را در تجربه نزدیک به مرگ دیده بود می رود، اسپارو اعتقاد دارد که برادرش راهنمای معنوی اوست.

منبع:‌ نوشته ها و طراحی های من؛ علیرضا نصرتی
آدرس تلگرام:
https://telegram.me/AR_NOSRATI/1031



نوع مطلب : دیگر نوشت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
جنوب
شنبه 6 شهریور 1395 02:54 ب.ظ
سلام سید
خوبین شما ..اره من توی گروههای تلگرام و واتساپ مطالب طولانی و بلند رو نمی خونم میگم یكی بخونه خلاصه اش كنه .. ولی وقتی نظر میدم یعنی خوندم
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : سلام و عرض ادب و احترام بهت جنوب عزیزم؛
دیگه بعد این همه سال که صاحب خونه ی این وبلاگ شدی شناختمت.. ممنوووونم از وقتی که میذاری برای وب خودت
بهار
شنبه 6 شهریور 1395 12:20 ب.ظ
سلام سید
شوکه نشدین یهو این همه پیام دیدین !!!؟؟ من از طرف جنوب ازتون معذرت میخوام!!!خخخ
ن جنوب اصلا نمیخونه ... تازه به من میگه بخون واسم خلاصه ش کن...
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : چند روزی نبودم و مطالب رو گذاشته بودم که خودش بیاد.. آره دیدم این همه پیام رو بیشتر خوشحال شدم تا شوکه.. ممنون از تو و جنوب که وقت میذارین...

جنوب راست میگه بهار؟!
جنوب به بهار
پنجشنبه 4 شهریور 1395 01:41 ب.ظ
میگماا به زبون عربی و چینی و ترکی هم بی زحمت بنویس
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : بهش فرصت بدی می نویسه....
جنوب به بهار
پنجشنبه 4 شهریور 1395 01:25 ب.ظ
انگلیسیش رو نخواستم که..بلد نیستی حداقل هیچی ننویس
انگار کلاس انگلیسیه
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : چی گفت بهار؟!
بهاربه جنوب
پنجشنبه 4 شهریور 1395 10:43 ق.ظ
نتورک مارکتینگ جنووووب
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : یعنی چی؟؟
جنوب
چهارشنبه 3 شهریور 1395 07:00 ب.ظ
کسب و کار الکترونیکی دیگه چیه ?!!!
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : تبلیغاتی ی و با نرم افزار می فرستن و کسی که می فرسته اصلن مطالب رو نمی خونه.. حذف کردم پیامشو..
جنوب به بهار
دوشنبه 1 شهریور 1395 05:43 ب.ظ
اره خوندم..میخواستم زاویه دید شما رو توی جالب بودن متن بدونم..
برا من مورد دیگه اش جالب بود
اینکه مرگ ترس نداره "یک فضا و اتمسفر پر از شادی و شعف که همه ما بخشی از ان هستیم"
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : منم از این زاویه نگاه کرده بودم؛ جالب بود با اینکه ما مرگ رو با ترس می شناسیم ولی اوناییکه تجربه کردن یه چیز دیگه میگن..
امیدوارم درستش این باشه.. و البته که میشه امیدوار بود درستش همینایی باشه که تجربه کرده هاش میگن..
بهاربه جنوب
دوشنبه 1 شهریور 1395 03:00 ب.ظ
شما اول بگو ببینم خوندی متنو؟؟؟
اونجایی که تو عالم مرگ بود و برادرشو دید و بعد تو واقعیتم همونو دید
پاسخ سیدمرتضی قاضوی :
یعنی فکر می کنی جنوب نخونده نظر میده؟!
من که همچین فکری نمی کنم.. بابا اینا که کوتاه و جذابه؛ هرچقدرم آدم زورش بیاد دیگه اینا رو می خونه..
جنوب می خونه حتی متن های غیر جذاب رو ؛ اینا که جای خودشو داره..
جنوب به بهار
دوشنبه 1 شهریور 1395 12:59 ب.ظ
میشه الان بگی كجاش جالب بود هااا
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : من میگم:
محلی حرف زدن بهار جالب بود..
بهار
شنبه 30 مرداد 1395 12:44 ب.ظ
سلام سید
خیلی جالب بود خیلی
پاسخ سیدمرتضی قاضوی : سلام بهار
بله خیلی جالبه؛ بیشتر مطلب های مربوط به جهان دیگه نه برای من بلکه برای همه جذابیت داره و یکی از دوستان می نویسه درباره ش و تحقیقات زیادی می کنه و نوشته هاش می تونه جالب باشه..
تشکر از وقتی که گذاشتی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر